کفشش را می پوشد و می گوید: "قبول باشه حاج خانوم! مثل هر سال همه چیز عالی بود. ایشالا خدا به سفره تون برکت بده" و خداحافظی می کند.

چند قدم می رود و به زن کناردستی اش می گوید: "اوف! نگاش کن! یه جور رفتار می کنه که انگار قله اورست فتح کرده.

غذا از بیرون سفارش دادنو که همه بلدن! هر سال همه رو جمع می کنه وسیله ای که تازه خریده رو نشونشون بده! باقالی پلوشونم خیلی چرب بود، ثقل کردم!"

نوشته شده در تاریخ شنبه 10 مهر 1389 | توسط: علیرضا | طبقه بندی: داستان های طنز، داستان های جالب، | نظرات()