شب عملیات من  جلو بودم و علی پشت سرم.دو به دو به سمت خاکریز می رفتیم.

 از زمین و آسمان آتش دشمن می بارید.
 در یک لحظه کلاه از سرم افتاد.
علی داد زد: «کلاتو بردار!» خم شدم کلاه را بردارم که حس کردم یک گلوله از لای موهایم رد شد و پوست سرم را خراش داد!.

 برگشتم به علی بگویم «پسر! عجب شانسی آوردم»
گلوله توی پیشانی علی بود...

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1 مهر 1389 | توسط: علیرضا | طبقه بندی: داستان های جالب، متفرقه، | نظرات()