این پا و آن پا کرد و بعد از نماز رفت پیش حاج آقا. حرفش را چند بار مزه مزه کرد و گفت: "حاج آقا من چند وقت پیش یک کیف از توی یک ماشین برداشتم که ..."

حاج آقا پرسید: "یعنی بدون اجازه؟" گفت: "نیاز داشتم." ادامه داد: "خیلی گشتم ولی صاحبش را پیدا نکردم فقط یک چک بود که در وجه یک کسی بود به اسم مرتضی قیومی..."

حاج آقا حرفش را قطع کرد و گفت: " اشکالی ندارد، خدا تو را می بخشد به شرطی که دیگر تکرار نکنی!"

مکبر بعد از خواندن اذان و اقامه گفت:" اقامه نماز عشا به امامت حاج آقای قیومی"

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 8 مهر 1389 | توسط: علیرضا | طبقه بندی: داستان های آموزنده، داستان های جالب، | نظرات()